خرید بک لینک
بهترین مکالمه ای که تا امروز در باره عشق دیدم:

«تبریک میگویم، شاعر هم شدهای!»

«از روزی که… تو را دوست دارم… از وقتی که عاشق تو شدهام، همه چیز به نظرم قشنگ میآید. تنها تو در دسترس من نیستی، برای همین بود که دیوانهوار کارهایم را گذاشتم و به دیدن تو آمدم.»

«اوه، چه اضطرابی! چه شاعرانه! محتاج به مقدمه نبود، چرا آنقدر مرموز حرف میزنی، چرا زیر لفافه گفتگو میکنی؟ این عادت مردمان سه هزار سال پیش بود. لابد عشقت هم عشق افلاطونی است.»

«نه، عشق خودم، عشق من، عشق دیگران برایم دلیل نمیشود، آن طوری که خودم حس میکنم، آن طوری که خودم میدانم. میخواهم که از من پرهیز بکنی…نمیخواستم که این مطلب را بگویم، ولی حالا که دنیا تمام میشود، حالا که نژاد بشر معدوم میشود، حالا آمدم به تو بگویم.»

«متشکرم، ولی آنقدر بدان که بچهای… بچه ننه! تو از درد عشق کیف میکنی نه از عشق. و این درد عشق است که تو را هنرمند کرده. این عشق، کشته شده است. اگر میخواهی امتحان بکنی من الان حاضرم. این هم تخت خواب. (اشاره کرد به تخت)»

«خواهش میکنم آنقدر با من سخت نباش، خواهش میکنم باقیش را نگو، نمیخواهم که حرفت را تمام بکنی، اقرار میکنم که قدیمی هستم، کاشکی مثل زمان قدیم شراب میخوردم، میآمدم توی کوچه از پشت پنجرهی خانهی گلی کوتاه، جلوی چراغ سایه، تو را میدیدم و همان جا تا صبح پشت پنجرهی تو میخوابیدم.»

«و از پشت پنجره سایهی مرا با مرد دیگر میدیدی که مشغول معاشقه هستیم!»

«همین را میخواهم.»

«نه اشتباه میکنی، آیا هیچ وقت مرا در خواب ندیدهای؟»

«چرا فقط یک بار و از خودم بیزار شدم.»

«همان طوری که مرا در خواب دیدهای، همان طور مرا میخواهی. آن به طور حقیقی بوده، خودت اشتباه میکنی. همین شهوت کشته شده است که به این صورت درآمده.»

«خواب دیدم که تو را کشتهام و مردهات را در آغوش کشیدهام.»

«باز هم حاضرم. میتوانی خوابت را در بیداری تعبیر بکنی.»

«چه دورهی شومی!»

«برعکس، چند قرن تمدن پست آن را بد دانسته، یک دسته ناخوش و شهوتپرست برای استفادهی خودشان، برای احتکار، عشقورزی را به آسمان رسانیده بودند. امروز دوباره به طبیعت برگشته، نتیجهی طبیعی خودش را سیر کرده. وانگهی عادات و کیفها تغییر میکند، امروزه زن کسل کننده شده و مشروب سردرد میآورد.»

«در چه دورهی مادی و بیشرمی زندگی میکنیم! حالا پی میبرم که انهدام نسل بشر نتیجهی عقلانی دورهی ماست، ولی به طور کلی بشر در باطن همیشه یک جور بوده، یک جور احساسات داشته و یک جور فکر کرده، از این حیث آدم امروزه با آدممیمون بیست هزار سال پیش فرقی نکرده. ولی تمدن تغییرات ظاهری به آن داده است. همه این احساسات امروزه ساختگی است. حق به جانب لُختیهاست که پشت پا به تمدن بشر زدهاند. چون با ارث میلیونها سال که پشت سر ماست، انسان همیشه از دیدن جنگل، سبزه، گل و بلبل بیشتر کیف میبرد تا از قصرهایی که از افکار متمدن ناخوش درست کرده، چون که بشر میلیونها سال زیر شاخهی درختها خوابیده، آرامش جنگل را حس کرده، صبح زود از آواز پرندگان بیدار شده، شبهای مهتاب به آسمان نگاه کرده و حالا به واسطهی محروم ماندن از این کیفها است، به واسطهی دور افتادن از محیط طبیعی خودش است که به صورت امروزه درآمده. مثلاً من از مهتاب بیشتر کیف میبرم، هر وقت به ماه نگاه میکنم فکر میکنم که نیاکان انسان همه به آن نگاه کردهاند، جلوی آن فکر کردهاند. گریه کردهاند و ماه سرد و بیاعتنا درآمده و غروب کرده. مثل این است که یادگار آنها در آن مانده است. من از مهتاب بیشتر کیف میکنم تا از بهترین چراغهایی که بشر اختراع کرده، همهی اختراعات انسان و نتیجهی افکار او، اصلش از همان احساست موروثی است. چرا عشق، که اولین احتیاج طبیعی بوده، از این قانون خارج باشد؟»

«منطق قشنگی است! باید توی رادیو حرف بزنی تا همه استفاده بکنند! ولی عشق نه پستتر و نه عالیتر از احتیاجات دیگر است. یک احتیاج طبیعی است مثل خوردن و خوابیدن. امروزه عشق و تاتر از هم مجزا شده، تو از مردمان قدیم هستی، ترسو، کم جرأت. برو خودت را معالجه بکن!»

«من میدانم تو به این سختی هم که میخواهی خودت را نشان بدهی نیستی، پس چرا مرا رد کردی، پس چرا هر دفعه به تو اظهار کردم به من جواب منفی دادی؟ اما حالا.»

«چون که از کار خودم بیشتر از عشق کیف میبردم.»

س.گ.ل.ل از مجموعه داستان سایه روشن صادق هدایت

11-12 سال پیش که کنکور داشتم هر روز این داستانو میخوندم، از بر شده بودم و فلسفه زندگی من با این داستان شکل گرفت، نیهیلیست شدم.

دانلود فایل صوتی

برچسب: نویسنده: نرگس امینی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 9:06

صفحه بندی